نگاه کن
دیر زمانیست
من بسوی تو گام برمیدارم
من اسمت، صورتت،دستهایت
را
از یاد برده ام
و دلهره برای ازادیت
در سکوت فریادها
دلم را در دهان دارم
با صدای برهنه
در فقدان قدم میزنم
اکنون دوباره من
و ارزوهای از هم گسیخته
گاهی اوقات
واژه ی نگرانی نقش یک پرنده ی دریایی را میکشد
اکنون من ان پرنده ی سپیدم
فریاد روی کویر
فریادی که بامن سخن میگوید
بدون واژه مینویسم
بدنم شعر می نگارد
من بدنیا میایم
شیر زمین را مینوشم
با عسل قرار ملاقات مینهم
خورشید را در دست دارم
صورتها و آسمان را میگشایم
علامتهایی روی دریا میگذارم
ایا تا کنون در سایه های کر زیسته ام؟
این ارتعاش و لرزش در هوا
این علفهای پژمرده
آیاآواز است؟
چه غیبتی
ایا من در حال دیدبانی هستم؟
نه، صورتت را نشان مده
صورتم را هم فراموش کن
باد در دلها پرسه میزند
به من نیرو بخش تا عبور کنم
از ساعتهای خاکستری سرنوشت مبهم و تار
نه ، نباید برگشت
همیشه غم شب های تنهایی
خاطرات دلتنگیست
و چیز ی نیست جز اندوه
نه دیروز
نه فردا
اما اکنون ، آری
ممکن،لبریزاز ناممکن و ناشناخته
با گامهای بلند گام بر داریم
و دستان فراخ
ما نمیدانیم راه روشنایی کجاست
آیا راهت را برای رسیدن به ما
در میان سایه ها جستجو میکنی؟
شب روی بام سایه میگسترد
از پنجره عبور میکند
سقف را میپوشاند
آه شب
پرده ها را فراموش کن
برای بیداری در صبحی تازه
دیگر نمی خواهم با خواب بجنگم
میخواهم شب هنگام
به جاده ی زیبای موزیک بپیوندم
تا تمامی زمین در من زنده شود
دیر زمانیست
من بسوی تو گام برمیدارم
من اسمت، صورتت،دستهایت
را از یاد برده ام
و دلهره برای ازادیت
در سکوت فریادها
دلم را در دهان دارم
با صدای برهنه
در فقدان قدم میزنم
اکنون دوباره من
و ارزوهای از هم گسیخته
گاهی اوقات
واژه ی نگرانی نقش یک پرنده ی دریایی را میکشد
اکنون من ان پرنده ی سپیدم
فریاد روی کویر
فریادی که بامن سخن میگوید
بدون واژه مینویسم
بدنم شعر می نگارد
من بدنیا میایم
شیر زمین را مینوشم
با عسل قرار ملاقات مینهم
خورشید را در دست دارم
صورتها و آسمان را میگشایم
علامتهایی روی دریا میگذارم
ایا تا کنون در سایه های کر زیسته ام؟
این ارتعاش و لرزش در هوا
این علفهای پژمرده
آیاآواز است؟
چه غیبتی
ایا من در حال دیدبانی هستم؟
نه، صورتت را نشان مده
صورتم را هم فراموش کن
باد در دلها پرسه میزند
به من نیرو بخش تا عبور کنم
از ساعتهای خاکستری سرنوشت مبهم و تار
نه ، نباید برگشت
همیشه غم شب های تنهایی
خاطرات دلتنگیست
و چیز ی نیست جز اندوه
نه دیروز
نه فردا
اما اکنون ، آری
ممکن،لبریزاز ناممکن و ناشناخته
با گامهای بلند گام بر داریم
و دستان فراخ
ما نمیدانیم راه روشنایی کجاست
آیا راهت را برای رسیدن به ما
در میان سایه ها جستجو میکنی؟
شب روی بام سایه میگسترد
از پنجره عبور میکند
سقف را میپوشاند
آه شب
پرده ها را فراموش کن
برای بیداری در صبحی تازه
دیگر نمی خواهم با خواب بجنگم
میخواهم شب هنگام
به جاده ی زیبای موزیک بپیوندم
تا تمامی زمین در من زنده شود
ارسال در تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط پیاده رو


