تبليغاتX
وقتی صدایم را می شنوی
وقتی صدایم را می شنوی
مخصوص دختران وپسران افغانستان / منم توی اونه ماییم

جدیدا جوانان افغانی راه مهاجرت را باز درپیش گرفته اند چون کشور های که زندگی میکنند هم مانند بن بستی شده که راهی برای پیش رفتن ندارد پس از روی دیوار ها می گذرند تا به جایی برسند

رشد مهاجرت افغانها به اروپا در سال2008 به%85  رسیده است چه بسا که در سال 2009 این آمار رشد زیاد تری داشته باشد


اما در این میان بیشتر مها جرین سنین بین 20 تا 30 سال را دارند 

البته دلیل رشد آمار به این دلیل زیاده بوده که قبل ار 2000 تعدادی کمی افراد به کشور های اروپای مهاجرت می کردندمثلا آلمان که بیشترین مهاجر افغانی را دارا است که تعداد شان به 64000 نفر می رسد . ولی افغانها از نظر ردبندی در رده یازدهم قرار دارند

بیشتر پناهندگان در سال 2008 به نروژ پناهنده شده اند 

اما این راه تا کی مشکلات ما را حل خواهد کرد این روش ها همانند قرص های مسکن هستند نه یک راه برای التیام همیشگی 

هرگونه سوال در مورد پناهندگی در اروپا دارید به این ایمل سوال خود را بفرستید raha_abd99@yahoo.com

ادامه بحث را امشب یا فردا تمام می کنم


ارسال در تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط پیاده رو
الان که دارم می نویسم بغض در گلو دارم  توی که همین الان دارین این مطلبو رو می خوانی

شاید نمی دانی چه بغضی داره وقتی یک نامه رو می نویسی  که کاغذش گنجایش شو نداره

حرفا ریاد اما حیف که نمی شود بیشتر از ابن نمی دانم شاید ام نمی دانی که چه حسی حالی داری که مجبور باشی برای چند روزی اشکان مادرت را دربیاری

خودت نتانی گریه کنی

برای اینکه حق گریه کردن نداری

خودت از خانه بیرون می زنی بدون اینکه پدر یا مادر خبر شون کجا هستی

کجا می ری کی بر می گردی

اصلا بر می گردی یا نه؟

اون پدر مادر چه حالی دارن  وقتی می بین فرزند شان معلوم نیست به کدام قبرستان  رفته کی بر می گردن؟

این حال یکش اروزو داشت به آرزوش برسه که آرزو ام نبود

هر کدام دردی دارن که نمی توان گفت بخوام بنویسم گجایش نداره به خدا گنجایش نداره  مهاجرت دور شدن از خانه اونم به طول هزاران کیلومتر که معلوم نیست اون  چه خبره

 

 

 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط پیاده رو
 تاپيک امروز در مورد زندگي جوانان افغاني مهاجر در ايران وآرزوها و شرايط پرواز به يک زندگي معمولي
ما اين جا به دنيا آمديم بعد ازاينکه تحصيلات دوران دبستان را تما م کرديم  تازه حاليمون مي شه که ايوووووو
مه که افغاني استم نه !  خوب بي خيال اين سه سال راهنماي ام رو مي خونيم به عشق اين که دکتر مهندس وکيل شيم مي رسيم به دبيرستان اين جاست که موخا سوت مي کشه به به اولين قدم بعد از اينکه کارنامه سال اول و گرفتي خوب قبول شدي زدند رشته هاي تجربي، فني حرفه اي ادبيات ، کاردانش ،ومعارف اسلامي رو آوردي خوبه با با درس خونم  دممممممممم گرم خوب مي بيني فني حرفه اي و کاردانش دارشون قفله!! !
چرا؟؟؟؟
افغاني ثبت نام نمي کنيم 
خوب اشکالي نداره مي ريم تجربي  خوب اين  دوسالو ام مي خونيم خوب توي اين دوسال مام يه جوريا جوونيم
مي ريم پي يه کمي الافي بازي
خوب معدل ميشه چهارده و نیم  ازون طرف رئيس آموزش پرورش زيپ دهنشون را باز ميکنن مي فرماين معدل شما براي ورد به دانشگاه بالاي هفده باشه(پسرش معدلش از سيزده به بالا نمي ره)
اون وقت که مي گي ايووووووووو ما که جا مونديم اين  که  17 نشد خوب بي خيال اين باندو ام که برام بستن
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 بريم سرکار و زندگي خوب با خودت مي گي اين  ازکارگري که چيزي بر نمياد همين الان داريم چوبشو مي خوريم خوب ميريم تو کار دلالي بازي جاي که نميتوني يه سيم کارت اعتباري 15 تومني به اسم خودت بخري خوب شروع مي کني مي ري خلاصه يه کمي جنس مي خري بري بفروشي بگير دست فروشي  مي ري بفروشي داره مي فروشي که يه هو و يه ماموري شهرداري مياد همه رو جمع ميکنه حالا هر چي التماس کن بده بابا ديگه نميام  ميگ جريمه بده
چندي؟؟
دويست پنجاه تومن
جان س !  ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !( موها اين جوري سيخ مي شه)
اين باند ام بسته      ×$×××××××××××××××××××××××××××××××××××××
بيخيال هر چه جنسه مياي اعصاب خورد خونه
يکي از دوستاي قديم زنگ مي زنه ميگه  بيا تو ................

ته مونده کار این جاست

ارسال در تاريخ یکشنبه هفدهم تیر 1386 توسط پیاده رو
 

سه ساله بودم که به ايران آمدم. يعنی وقتی که کوچولوی کوچولو بودم. خانواده ای کوچک بوديم پدر، مادر من و برادرم.
من و برادرم که در خانه حوصله مان سر می رفت برای بازی با همسالان خود به کوچه می رفتيم همه اوضاع در بازی خوب بود تا وقتی که يکی جر می زد یا کسی حق کسی رو ضايع می کرد. اون وقت بود که اول از همه کاسه کوزه ها سر ما می شکست يعنی اولین فحش بچه های توی کوچه "افغانی" بود.

من که بزرگتر بودم و حس مادرگونه به برادرم داشتم او را آرام در آغوش می گرفتم و با قلبهايی آکنده از حزن و اندوه به خانه بازمی گشتیم.

پنج ساله بودم که فهمیدم بچه های ايرانی به جای پدر می گويند بابا یا بابايی و به جای مادر می گويند مامان یا مامانی پس من هم عزم خود را جزم کردم و يک روز که مادر داشت خانه را جارو می کرد خودم رو کشتم، حسابی تمرکز گرفتم و بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش با صدای بلند گفتم مامان مامانی و بعد فرار کردم.

از اون روز به بعد تا يکی دو ماه من و برادرم اسم های مختلفی برای مادر انتخاب کرديم از جمله مامان، مامانی، مامیا، مامی جون و آخرش به اين نتیجه رسیدیم که همون مامان از همه سنگين تره و لوس بازی هم کمتر داره. پدر هم که همون اول شد بابا و بابايی . با بابا راحت تر بوديم آخه خونه ما برعکس بقيه خونه های افغانی زن سالاری بود تا مرد سالاری.

کلاس سوم ابتدايی بودم که روزی با يکی از همکاسهايم دعوايم شد و او مرا به شدت نیشگون گرفت. من به خانه رفتم اما تا آن وقت نمی دانستم که ايرانيها به اين عمل می گويند (نیشگون) پدر که کابلی بود می گفت (چندوک) و مادر که هراتی بود می گفت ( چوچنگ) بالاخره بعد از کلی تحقیقات از يک همسايه نيشابوری شنيديم که اونها به این کار می گويند ( ناخن جله) پس مامانم به مدرسه آمد و پیش خانممان که تهرانی بود رفت و گفت خانم اين دختر دختر من را ناخن جله کرده بعد خانم معلم خنديد و آن شاگرد خلافکار را صدا زد و گفت چرا دوستت را نیشگون گرفتی؟؟ ...

 

پنج و نيم ساله بودم که می ديدم دخترهای اندازه من می روند مدرسه و درس می خوانند هر روز کنار در خانه می نشستم و تا ظهر گريه می کردم که من هم می خواهم برم مدرسه، بالاخره یک روز مامان دلش برایم سوخت مرا به شورای افاغنه برد. مامان به آقايی که آنجا بود گفت آقا دخترم هرروز گريه می کند و می خواهد به مدرسه برود. بعد آن آقا يک نگاهی به من کرد و از مادرم پرسيد هفت ساله شده؟؟؟؟؟ مامانم يک نگاهی به چشمهای معصومانه من کرد و در حالی که مشخص بود دلش برای من سوخته با آرامی گفت ب ب بله هفت ساله شده. آخه من که کارت شناسايی نداشتم که مشخص شود چند ساله ام و اگه هفت سالم نبود عوضش قدم بلند بود قوی هم بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبینه آمپول هفت سالگی را توی پنج و نيم سالگی زدم و رفتم مدرسه و شاگرد اول شدم.

کلاس سوم ابتدايی بودم که روزی با يکی از همکاسهايم دعوايم شد و او مرا به شدت نیشگون گرفت. من به خانه رفتم اما تا آن وقت نمی دانستم که ايرانيها به اين عمل می گويند (نیشگون) پدر که کابلی بود می گفت (چندوک) و مادر که هراتی بود می گفت ( چوچنگ) بالاخره بعد از کلی تحقیقات از يک همسايه نيشابوری شنيديم که اونها به این کار می گويند ( ناخن جله) پس مامانم به مدرسه آمد و پیش خانممان که تهرانی بود رفت و گفت خانم اين دختر دختر من را ناخن جله کرده بعد خانم معلم خنديد و آن شاگرد خلافکار را صدا زد و گفت چرا دوستت را نیشگون گرفتی؟؟ من و مامان از خجالت آب شديم. بعدها ما فهميديم ناخن جله فقط به لهجه بعضی از مردم خاص از برخی مناطق است که زياد هم "با کلاس" نيست. خلاصه حسابی افت کلاس پيدا کرديم.

کلاس پنجم ابتدايی بودم همسایه ای داشتيم که دختری هم سن و سال من و خيلی شبیه من داشتند. ما هميشه با هم بازی می کرديم وقتی به مدرسه می رفتيم يا هر جای دیگری که بوديم همه از ما می پرسيدند آيا شما با هم خواهريد من با افتخار می گفتم بله ما با هم خواهريم خواهران چشم عسلی اما دختر همسايه خودش را کنار می زد و با يک جور خجالت می گفت نه کی گفته ما با هم خواهريم ما اصلا هم خواهر نيستيم اون افغانيه من ايرانی هستم. آه دلم می شکست آه آه آه.

سالها به همين منوال و با خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين گذشت حالا من بيست و دو ساله ام يک دختر نود و هفت درصد ايرانی که ايرانی حرف می زنم ، ايرانی می خندم ، ايرانی فکر می کنم ، ايرانی می پوشم و ايرانی می جنگم با همه زورگويی هايی که به من می شه. نمی دونم آقایی که می گه همه افغانها بايد تا انتهای امسال ايران را ترک کنند دختر اندازه من نداره ؟؟؟!!! شايد هم داشته باشه اما شايد هیچوقت نتونه بفهمه يک دختر بيست و دوساله افغانی که توی ايران بزرگ شده ... دختری که پدرش به خاطر اينکه اون با فرهنگ ايرانی بار بياد اون رو به کشورهای اروپايی نبرده ... دختری که با تمام بدبختی های مهاجرت ساخته فقط برای اينکه بتونه درس بخونه و زندگی پدر ومادرش براش تکرار نشه چه احساسی داره .... دختری که شبها افسردگی پدر رو ديده و ترس شديد مادر رو از صاحبخانه های اخمو حس کرده ... دختری که شايد نصف عمرش رو گريه کرده و غصه خورده که يک روزی بايد از ايران بره .... آه ببخشيد باز رمانتیک شد...

من این داستانو از یه سایت ایرانی گرفتم  آخرش نوشته بودند:

 

ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ
(خيلي براي كشورم متاسفم كه افغانيها در كشورمون براحتي پرسه ميزنند و هر خلافي كه دوست دارند ميكنند ببينيد كار به كجا كشيده كه افغاني ها زن ايراني ميگيرند.متاسفم براي نژاد پاك آريايي كه اينطور دستخوش افغاني ها قرار ميگيره)

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئن

به کلمه نژاد پاک آریایی تو جه بفرماید

آخ که چقدر این نژاد پاکه!        !                 !

من موندم اگر اینا پاک نبودون چی کار می کردن

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
قالب وبلاگ