تبليغاتX
وقتی صدایم را می شنوی
وقتی صدایم را می شنوی
مخصوص دختران وپسران افغانستان / منم توی اونه ماییم

یک مشت افغانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گردن ما نندازین  ما کاره ای نیستیم یقه بزرگتر ا  تون را بگیرید!

مرتبط دانستن مسائل داخلی یک کشور به حضور خارجیان شیوه معمول خیلی از احزاب پوپولیست در دنیا است. این بار افغانی ها در ایران قربانی تبلیغات پوپولیستی شده اند و مسوولین کشور به جای آن که مشکل بی کاری را ناشی از جذب کم سرمایه خارجی و تحرک پایین اقتصاد به خاطر سیاست های غلط بدانند آن را به گردن افغانی هایی می اندازند که سال ها است با بهره وری چند برابر ایرانی ها کار کرده اند. امروز صبح رادیو ایران مصاحبه های معمول خودش را با مردم همیشه در صحنه ترتیب داده بود و از آن ها در باب اخراج افغانی ها می پرسید. به سراغ یکی رفت و جواب گرفت: "من فنی کار گیر نمی آورم و یک مشت افغانی این جا مشغول کار هستند" . از صبح این عبارت مزخرف "یک مشت افغانی" توی گوشم است و فراموشم نمی شود. از آن مصاحبه شونده انتظاری نیست. او بی کار است و عصبانی ولی نمی فهمم رادیوی ملی یک کشور شرم گین از نیست که چنین جمله توهین آمیزی را از بخش خبر اصلی خودش پخش می کند و این چنین به احساسات احمقانه نژادپرستانه دامن می زند. اگر امکانی فراهم بود به سهم خودم از افغانی های مقیم ایران بابت این جمله عذرخواهی می کردم

      

شما یه دادی بزنید خوب                                                                                           

 

  

 

ارسال در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
یه افغانی

وسط ظهر    خیابون خلوت    کوچه باریک                     دیوار روبه رویش خوب این راafghan-blackboys...............

ارسال در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

 سلام دوستان عزیز من ومصطفی قرار است جایی برویم به همین دلیل تا چند  

  آپ نیستیم من امید وارم   بقیه بیاند وبنویسندخوب اینم شعری بود که خانم سمیه گفتن بنوسم (خودش کمی کار داشت)خوب بای                       

   پیشاهنگ 

   موج  پیشاهنگ طوفانیم  ما       صلح گیتی را نگهبانیم ما

   درنبرد  زنده گانی  ،پیشرو       لشکر مزدور  ودهقانیم ما

   قلب کوهها آشیان  ما  بود        لعل گلگون    بدخشانیم ما

 عظمت ما خفته، درشهر هرات       وارثان  سربدارانیم    ما

 درکنار  هیلمند   پر خروش         تشنه لب صحرانوردانیم ما

 ازدل  خونین ما  جوشد امید        لاله های بلخ  وپروانیم  ما

بامیان  وفاریاب   و غزنه  را       پهلوان  و مرد میدا نیم  ما

ارسال در تاريخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
دوستان من در حال حاضر آن هستم (تا ساعت۵.۵   امروز می توانید با من تماس بگرید )

فقط كافي يه روي  آيم اين يا هو در همين سمت راست صفحه كليك كنيد  تا با مدير وبلاگ به طور مستقيم گفتگو كنيد

مارا از پیشنهادات وانتقادات خود محروم نفرماید pesarak_afg@yahoo.com

توصیه می کنم همه وبلاگ را بخوانید البته اگر حال داشتید  

 همه بازدیدکننده گانی که وبلاگ دارند می توانند با ثبت اسم این وبلاگ در لینکدونی خود

اسم وبلاگ خود را هم در قسمت لینک دونی ما ثبت کنند 

یه سری هم به قسمت نیاز مندیهای مابزنید شاید بتونید بر طرف کنید

خوب بای

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
ارسال در تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

داوطلبانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارسال در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
نیاز مندی های این وبلاگ:

۱.یک نماینده فعال در کابل

۲.یک وبلاگ نویس خوب در تهران(ایران)

۳.یک وبلاگ نویس خوب در اوروپا

۴.یک وبلاگ نویس خوب در آمریکا

۵.یک فرد وبلاگ نویس  فعال در کشور های عربی

شما می توانید با مدیر وبلاگ تماس گرفته ویا در قسمت نظرات مشخصات

خود را ذکر کنید تا ما برای شما یک نام کاربری ویک پسورد بفرستیم

تذکر: ایمیلتان را حتما بنویسید  با تشکر  مدیران وبلاگ

دخترانه پسرانه افغانی

ارسال در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
حضرت مولانامولانا
همانطور که مي دانيد امسال (2007) سال مولانا شاعر بلند آوازه فارسي  نام گذاري شده است   کساني که درایران تحصيلات خودرا گذرانده اند   در کتاب هاي درسي يشان مدام به اين که مولانا يک شاعر ايراني است بر خوردند لطفا در مورد شخصيت بزرگ مولانا ومليت آن  نظرتان را  بفرمايد؟

                                                                                                            

برای اطلاعات بیشتر درمورد مولانا می توانید بر روی لینک کلیک کنید

رررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

اول ما جرا

ببنيد دوستان گفتگوهاي دختر ها معمولا بسيار دو جانه ،داري حس همياري(دل سوز!) هست ؛همين موضوع باعث مي شه که دختر ها ساعت ها با هم صحبت مي کنن بدون اينکه از هم خسته بشن !دختر ها معمولا از کلمات و عباراتي استفاده مي کنن که طولاني ، محبت اميز و به طور کلي کلمات خوش ايندي استفاده مي کنن ،دختر معمولا حتي اگر با چيزي مخالف باشند ترجيح مي دن نظر خودشون رو با مطرح کردن سوال يا کلمات ملايم و نرم و البته پر از محبت بيان مي کنن
اما پسرها معمولا خيلي راحت بدون هيچ مشکلي عقيده مخالف خودشون رو بيان مي کنن و نسبت به عقيده ديگري اهميتي نشون نمي دن ، البته نه در درون بلکه با کلماتي اين فکر رو مي رسونه ! پسر ها خيلي راحت با کلمتي که خوشون هم نمي دونن که تعبيرش چيه به يه مکالمه پايان مي دن!
و حتي باعث ناراحتي طرف مقابل مي شن !ببنيد دوستان فن بيان خيلي مهمه! يه دختر شايد بگه

 " ممکنه حق با تو باشه اما کاش اين موضوع رو اينجوري هم در نظر مي گرفتي" خوب دختر با احترام به طرف مقابل و حتي نظر طرف مقابل رو هم درست در نظر مي گيره!(بر عکس پسرها)
 و نظر خودش رو  به عنوان يک راهنمايي بيان مي کنه ! اين طرز بيان دختر هاست هميشه جا براي جواب دادن طرف مقابل هم ميزان و يه جور فضارو باز مي زارن براي طرف مقابل اين طرز بيان براي طرف مقابل رو به رو شدن با عقيده مخالف رو راحت تر ميکه !مي دونيد چرا؟ چون اونا احساس مي کنن که عقيده شان مورد قبول قرار گرفته و راحت تر مي تونن عقيده مخالفشون رو قبول کنن! اين يکي ار نکته هاي بسيار مهم صحبت کردن با دختري هاست ، دونستن اينکه  دخترا چطور صحبت مي کنند چطور انتظار پاسخ دارن و چطور حرفهاي شما رو پردازش مي کنن براي محبوب بودن مثل نون شب مي مونه!
"تو اشتباه مي کني""اينطوري نيست که ميگي""نمي دونم""بله"!!! و... اينا کلماته مخرب هستن که  پسر ها معمولان  بيان مي کنند! بدون در نظر گرفتن اينکه طرف مقابل شما يک دختره !شما با بيان اين کلمات اولا پايان گفتگوتون رو اعلام  مي کنيد!دوما يک نوع هسه ارزش قائل نشدن براي طرف مقابل القا مي کنيد! توي اين جور مواقع دختر از صحبت کردن با شما خسته مي شه ! يک دختر هيچ وقت از شما نمي خواد معلوم کنيد که اين کار اشتباه هست يا نه و شما هم مثل يک ادم همه چيز دان مي گيد که "نه تو اشتباه مي کني" در صحبت کردن دختر هاي از پسري خوششون مي ياد که مثل خودشون صحبت کنه!

ادامه

 

الفبای یونانی الفبایی است که زبان یونانی از سده نهم پیش از زایش عیسی بدان نگاشته می‌شود. این الفبا یکی از کاملترین سامانه‌های الفبایی و نیز کهن‌ترین الفبایی است که هنوز نیز کاربرد دارد. در گذشته برای نشان دادن شمارگان نیز از این الفبا سود برده می‌شد ولی امروزه یونانیان از نمادهای ریاضی برای نشان دادن شماره ها بهره می‌برند. الفبای یونانی از الفبای فنیقی گرفته شده است. همچنین الفبای گوتیک، سیریلیک و لاتین نیز از این الفبا گرفته شده‌اند. حتا برخی می‌انگارند که الفبای ارمنی نیز از این الفبا به‌دست آمده باشد.


[ویرایش] الفبای یونانی

حروف الفبای یونانی عبارت‌اند از:

[ویرایش] حروف یونانی (زبان اصلی)

این بخش کمی نامنظم است، لطفاًً در صورت توان آن را به صورت جدول درآورید.

حروف یونانی به زبان اصلی عبارت‌اند از:

از سمت چپ:

  • حرف اول = حرف بزرگ یونانی
  • حرف دوم = حرف کوچک یونانی
  • کلمه سوم = تلفظ حرف (به انگلیسی)
 
بر
حرف بزرگ یونانی حرف کوچک یونانی تلفظ حرف به انگلیسی
1 Α α Alpha
2 Β β Beta
3 Γ γ Gamma
4 Δ δ Delta
5 Ε ε Epsilon
6 Ζ ζ Zeta
7 Η η Eta
8 Θ θ Theta
9 Ι ι Iota
10 Κ κ Kappa
11 Λ λ Lambda
12 Μ μ Mu
13 Ν ν Nu
14 Ξ ξ Xi
15 Ο ο Omicron
16 Π π Pi
17 Ρ Ρ Tho
18 Σ σ Sigma
19 Τ τ Tau
20 Υ υ Upsilon
21 Φ φ Phi
22 Χ χ Chi
23 Ψ ψ Psi
24 Ω ω Omega
»

 

 

ارسال در تاريخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
از مدرسه داشتم میومدم خونه ناراحت وغمگین بودم اعصابم خورد بود با یکی ازمعلم ها حرفم شده بود رفتم مغازه یه دلستر  بخرم که اونم امده بود یه بسته ادامس خرید من در دلستر رو بازکردم یک کمی شو خوردم دیدم دستی به طرف درازشد توی دستش ادامس بود گفت بفرما سرم و بلند کردم دیدم با لبخند به من میگه که بردار می خواستم یه چیزی بهش بگم اما دلم نیومد گفتم ممنون گفت خجالت نکش قابلی نداره بردار بهش گفتم ادامس دوست ندارم گفت میدونم دوست داری اما روت نمیشه برداری خوب دیدم خیلی اسرار میکنه دلم سوخت یه دونه برداشتم به با لبخند گفت من رفتم منم هیچی نگفتم ادامس و گذاشتم تو ی کیفم و اومدم خونه برادرم بهم گفت چرادیر کردی؟کجا بودی ؟منم که اصلا حوصله توضیح دادن نداشتم گفتم کجا بودم مدرسه چه کارکردم درس خوندم حالا چرادیراومدم اتوبوس دیر اومد اونم که دید من ناراحتم چیزی نگفت و مثل همیشه بادوستاش رفتن کلوب سر کوچه مادرم در اشپزخانه بود آخه همیشه وقتی من از مدرسه میومدم مادرم برام یک لیوان چای یا شربت برام میاورد امروز با اینکه حوصله نداشتم برای اینکه مادرم نفهمه با لبخند از مادرم تشکر کردم و شربتو گرفتم با خودم بردم به اتاقم تا اگه نخوردم مادرم نبینه چون اصلا حوصله سئوال جواب کردن نداشتم .فردای اون روز به مدرسه نرفتم به مادرم گفتم زنگ بزنه مدرسه که امروز من نمیام مادرمم که فکر می کرد  من حالم خوب نیست گفت باشه بروتوی اتاقت واستراحت کن گفتم باشه

رفتم تو ی اتاقم و به قضیه ی دیروز فکر می کردم هم به اتفاقی که تو ی مدرسه افتاده بود و هم به جرایان اون به یاد ادامسش افتادم برش داشتم و یک دونه انرا برداشتم متوجه شدم که که چیزی داخل اونه برش داشتم یه شماره بو د خندم گرفت با خودم گفتم مردم چقدر زرنگ شدن که داخل پوشه ادامس هم کار خودشونو میکنند از کارش خوشم اومد تا حالا نشنیده بودم کسی اینکاروکرده باشه خندم گرفت وکلا همه چیز یادم رفت و فقط از کاراون شگفت زده شده بودم وفقط به کاغذ نگاه می کردم و می خندیدم شماره رو گذاشتم توی کیفه مدرسه ام چند ساعتی ازاین مسئله میگذشت حوصله ام سررفته بود آخه من خیلی کم پیش میومد مدرسه نرم تصمیم گرفتم بفهمم اون کیه ؟چی کارم داره ؟چرا بهم شماره داده و هزاران چرای دیگه بلاخره تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم  می خواستم برم سره کوچه وازتلفن عمومی تماس بگیرم ولی همین که می خواستم ازاتاق بیام بیرون مادرم جلوم و گرفت تو حالت خوب نیست چرا استراحت نمی کنی تا خوب بشی ؟

خوب مجبورشدم برگردم توی اتاقم ولی حواسم به این بود که چه جوری زنگ بزنم بلاخره ..................

این داستان تجربه  یک دختر مهاجر به نام مریم .م  در تهران می باشد ادامه دارد............

شما حدث بزنید چه می شه  ؟پوشه آدامس ؟

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
عشق وقتی زیباست که برای تو باشد      و  تو و قتی زیبایی که مال من   باشی

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
شما اولین نقش خودتان را در فیلم دختران خورشید به کارگردانی مریم شهریار ایفا کردید. چطور برای این نقش انتخاب شدید؟
ـ همه چیز با یک دیدار اتفاقی در یکی از خیابان های جنوب تهران شروع شد. مریم درجستجوی یک دختر افغان برای ایفای نقشی در فیلمش بود. به من پیشنهاد داد و من هم بلافاصله جواب مثبت دادم. تقریبا یک ماهی طول کشید تا همه‌ی دست اندر کاران فیلم راضی شدندکه من در فیلم یکی از نقش های اصلی را بازی کنم. و این طور شد که وارد سینما شدم...یک دیدار اتفاقی...

تا قبل از فیلم هیچ تجربه ای در زمینه ی سینما داشتید؟  
ـ نه. من هیچ وقت به فکر بازیگری نبودم. رشته ی من ریاضی فیزیک بود و تنها علاقه ای که داشتم به ادبیات بود. با سینما و بازیگری با توجه به موقعیت اجتماعی ام در ایران و به عنوان یک دختر مهاجر افغانی فاصله ی بسیارداشتم.

منظورتان از موقعیت اجتماعی تان چیست؟
ـ مهاجر بودن درد است  و مهاجر افغانی بودن در ایران درد مضاعف. . .
آن جا به عنوان یک افغانی شانس پیشرفتت خیلی کم است به خصوص اگر دختر باشی. شما با وجود استعداد فراوان باز به عنوان یک افغانی امکان رسیدن به خیلی جاها برایت وجود ندارد. در واقع می‌خواهم بگویم ملیت من سدی در راه پیشرفتم بود.    

به این مسئله باز بر می گردیم..
وقتی که در اولین فیلمتان بازی کردید چند سال داشتید؟
 
ـ سال سوم دبیزستان بودم٬ یعنی ۱۷ سال.
 
تجربه ی بازی در فیلم چطور بود؟ نکات مثبت و منفی.
ـ تجربه ی خوبی بود. هم تلخ و هم شیرین. من به عنوان یک بازیگر اماتور مشکلات بیشتری  از سایر بازیگران داشتم. ولی در نهایت همه چیز به خوبی پیش رفت. با بازی در این فیلم من از دنیای یکنواخت مردم خودم خارج شدم و توانستم به دنیای پیرامونم با دید دیگری نگاه کنم.

با چه دیدی؟
ـ با آدم های مختلفی آشنا شدم که ارتباط با آنها قدمی به سوی پیشرفت بود. تنها ارتباط با مریم یک تجربه ی بزرگ بود. مریم در آمریکا درس خوانده بود و من یک دختر مهاجر افغانی بودم. در طول آشنایی‌مان او خیلی چیزها به من یاد داد. تجربه ی بازیگری فقط یک تجربه‌ی ساده نبود. در واقع مهاجرت از فرهنگ افغانی به دنیای جدید و امروزی بود. آن تجربه موجب شد که برای اولین بار به خودم به عنوان یک زن نگاه کنم بدون اینکه ملیت، دید و مذهب سد راهم شود.

دختران خورشید راجع به علاقه ی دو دختر به همدیگر است و خیلی ضمنی مضمونی همجنس گرایانه دارد. چطور این فیلم در ایران ساخته شد و بعد٬ با چه استقبال یا اقبالی روبرو شد؟
ـ من اول زیاد متوجه این قضه نشدم و مریم هم چیزی به ما نگفت. وقتی که فیلم برداری تمام شد فهمیدم که داستان راجع به رابطه ی عاطفی بین دو دختر است. فیلم در ایران اکران نشد، یعنی از طرف سازمان ارشاد از اکران عمومی آن جلوگیری به عمل آمد. ولی مریم به هر طریقی که بود توانست فیلم را  در فستیوال‌های جهانی شرکت دهد و در آنجا استقبال خوبی از فیلم شد. 

فیلم بعدی چه بود؟
ـ بعد از این فیلم مشکلات زیادی برایم به وجود امد. همانطور که گفتید دختران خورشید فیلمی در مورد رابطه ی دو دختر بود واین یک مسئله‌ی غیرقانونی در کشور اسلامی محسوب می شد. از طرف نهادهای دینی چند بار نامه های مرموز به دفتر دبیرستانم آمد و هم چنین مشکلات زیادی هم با افغانی ها پیدا کردم. بین خیلی از افغان ها بازی کردن در فیلم ننگ به حساب می آید. جامعه‌ی افغانی هنوز یک جامعه‌ی بسته است و زن‌ها محدودیت‌های زیادی دارند. من هم که از یک خانواده‌ی مذهبی بودم و کلاهم پس معرکه بود!...به هر حال یک سال بعد پیشنهادی برای بازی در فیلم حمید جبلی به اسم خواب سفید به من داده شد. در این فیلم نقش اول زن را داشتم. خواب سفید جایزه ی فسیوال فجر را برد و در چندین فستیوال جهانی هم شرکت کرد.

شما در سال ۲۰۰۱ به بهانه‌ی شرکت در فستیوال جهانی فیلم براتیسلاوا از ایران خارج شدید و  در اسلواکی تقاضای پناهندگی کردید. درآن زمان شما هنرپیشه‌ی تقریباً مطرحی بودید. چرا ایران را ترک کردید؟ پرسش دیگرم این است که چرا اسلواکی را انتخاب کردید که بین کشورهای پناهنده‌پذیر جرجیس محسوب می شود؟! 
ـ اگر در ایران می ماندم شاید درچند فیلم دیگر ایرانی و حتی افغانی هم بازی می کردم و دلم به این خوش بود که اولین هنرپیشه‌ی افغانی در ایران هستم٬ اما بعد چه؟ من در جستجوی آزادی‌ام بودم و این ازادی را نمی‌توانستم در جامعه‌ی ایران یا افغانستان به دست بیاورم. در آن زمان دیگر مثل یک دختر افغانیِ مهاجر پایین شهری فکر نمی کردم...این را حق خودم میدانستم که به عنوان یک انسان مسیرم را در زندگی خودم انتخاب کنم. از جامعه ی ایرانی و افغانی و از فرهنگی که فقط در گذشته زندگی می کند خسته شده بودم. از این که زن بی‌اهمیت بود نفرت داشتم . . . . در واقع خروج من ازایران نشان دادن نفرتی بود که از فرهنگ ایرانی و افغانی‌ام داشتم. اما این که چرا اسلواکی٬ وقتی آدم تصمیم به گریز می‌گیرد زیاد به مقصد فکر نمی‌کند. د ر آن زمان اسلواکی تنها جایی بود که می توانستم به ان پناه ببرم. ویزا گرفته بودم و مقدار کمی هم پول داشتم و همین کافی بود.
 
در اسلواکی چطور جا افتادید؟ 
ـ اولش سخت بود. آمده بودم به جایی که فرهنگ مردمش با جامعه ی ما خیلی فرق داشت. ولی به هر حال تصمیم خودم را گرفته بودم. اولین کاری که کردم شروع کردم تکلیف خودم را با خودم روشن کردن. می خواستم تغییر کنم. یکی از خوشبختی های بزرگ من در زندگی این است که در مسیر زندگی با ادم هایی اشنا می شوم که به قول خودمان سرشان به تنشان می ارزد. این شانس را در اسلواکی هم داشتم. دوستانی که در اسلواکی پیدا کردم خیلی خیلی به من کمک کردند تا این پروسه‌ی تغییر آسان‌تر شود. آن‌ها مرا بین خودشان به راحتی قبول کردند و در ظرف چند هفته شدم جزیی از جمعشان. بین آن‌ها احساس غربت و تنهایی‌ام کم شد و آماده گی‌ام برای قبول دنیای جدید، زیاد.

الان چه می کنید؟
ـ الان ۵ سال است که اسلواکی زندگی می کنم، دانشجوی سال سوم دانشگاهِ فیلم و تلویزیون  در براتیسلاوا هستم و در رشته ی کارگردانی درس می خوانم.

سال پیش یکی از فیلم های دانشجویی شما جایزه‌ی غیردانشجویی (حرفه‌ای) فستیوال بیل بائو را در اسپانیا برد و بوسیله‌ی شبکه‌ی تلویزیونی آرته (معتبرترین کانال هنری در جهان) خریداری شد. این در دنیای سینما موفقیت زودرس و مهمی محسوب می‌شود. نسبت به این توجه نابهنگام ولی خجسته چه احساسی دارید؟
ـ اگر بخواهم در یک کلمه بگویم: خوشحالم. یادم می آید وقتی که جایزه به دستم رسید نمیدانستم که از خوشحالی بخندم یا گریه کنم! برای یک لحظه دوست داشتم که مادرم کنارم بود . . . سرشار از شادی رفتم که به دوست خوبم، لوبومیرا اسلوشنا٬ این خبر را بدهم. این خانم به نوعی حکم مادرم را داشت. وقتی دیدمش فقط در آغوشش گریه کردم . . . .
شرکت در فستیوال و بردن جایزه به من کمک کرد که جای خودم را در مجامع سینمایی بیشتر باز کنم. وقتی که «آرته» فیلم را خرید خودِ خرید فیلم برایم مهم نبود٬ مهم این بود که از بین آن همه فیلم٬ فیلم من را انتخاب کرده بودند.

اسم فیلم چیست و در مورد چی هست؟
ـ اسمش در جستجوی خیال است و مستندی‌ست در مورد تنها تلفنی که درکمپ پناهندگان درشهری در جنوب اسلواکی وجود دارد. این تلفنِ سکه‌ای تنها وسیله‌ی ارتباطی پناهندگان با دنیای خارج است و پناهندگان به لحاظ روانی کاملاً به آن وابسته‌اند. با محوری کردن این تلفن سعی کردم که زندگی روزمره ی پناهندگان را هم نشان بدهم.

علت آمدنتان به کانادا چه بود؟
ـ تقریباً یک سال پیش خانواده‌ام از طریق UNHCR در ایران پناهندگی گرفتند و به کانادا آمدند.  بعد از 5 سال آمده‌ام که آن‌ها را ببینم.

پروژه یا پروژه های بعدی تان چیست؟ 
ـ در حال حاضر یک طرح فیلم دارم که در افغانستان فیلمبرداری خواهد شد.

راجع به چیست؟
ـ فیلم مستندی است در مورد این که زنان افغانی برای گواهینامه گرفتن از چه هفت خانِ رستمی باید بگذرند! در واقع فیلم در مورد مبارزه ی زن افغانی برای به دست آوردن حقوق ابتدایی‌اش است.

به عنوان یک افغانی- ایرانی چه نظری در مورد نحوه ی رفتار با افغان ها در ایران دارید؟ تجربه ی خودتان چه بوده؟
ـ می دانم که شما هم ایرانی هستید ولی بگذارید حقیقت را بگویم....

بگویید!
ـ ایرانی‌ها در کل مردمان نژادپرستی هستند و نسبت به ایرانی بودنشان غرور خاصی دارند. در چنین جامعه‌ای حضور 2 میلیون مهاجر و پناهنده‌ی افغان یعنی فاجعه! اگر در کنار افغان بودن زن هم باشی که دیگر هیچ! در جامعه‌ی ایران افغان به ندرت مورد احترام قرار گرفته، همیشه در کوچه و خیابان ملیت افغان داشتن توهین و فحش به حساب آمده است.

درس خوانده ها و به اصطاح روشنفکران ایرانی چه؟ آن ها چه رفتاری دارند؟
ـ جامعه‌ی مهاجر افغان در ایران این فرصت را هرگز به دست نیاورده که بتواند با جامعه‌ی تحصیل کرده‌ی ایرانی تماس جدی داشته باشد. وقتی که در ایران به سختی اجازه می‌دهند که درس بخوانی، زمانی که مدرک تحصیلی‌ات را قبول ندارند و دکتر اقتصاد باید برود در کارگاه خیاطی دکمه بدوزد چطور می‌توانی با روشنفکران ایرانی نشست و برخواست کنی؟! میان این ۲ میلیون افغان تعداد بسیار کمی توانسته اند جایگاه واقعی خودشان را در جامعه ی ایران پیدا کنند.

دوست دارید راجع به همین موضوع فیلمی بسازید؟
ـ حتماً. من از نسلی هستم که این دردها را تجربه کرده و حرف برای زدن دارد.
 
هیچ وقت دلتان برای ایران تنگ می شود؟ 
ـ بله. ایران کشوری است که درآن به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام. هر کسی زادگاهش را دوست دارد٬ حتی اگر که  آن زادگاه هیچ وقت او را به عنوان خودی قبول نکرده باشد.

متشکرم خانم کریمی و موفق با شید.
ـ من هم تشکر می‌کنم.
 

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
 

سه ساله بودم که به ايران آمدم. يعنی وقتی که کوچولوی کوچولو بودم. خانواده ای کوچک بوديم پدر، مادر من و برادرم.
من و برادرم که در خانه حوصله مان سر می رفت برای بازی با همسالان خود به کوچه می رفتيم همه اوضاع در بازی خوب بود تا وقتی که يکی جر می زد یا کسی حق کسی رو ضايع می کرد. اون وقت بود که اول از همه کاسه کوزه ها سر ما می شکست يعنی اولین فحش بچه های توی کوچه "افغانی" بود.

من که بزرگتر بودم و حس مادرگونه به برادرم داشتم او را آرام در آغوش می گرفتم و با قلبهايی آکنده از حزن و اندوه به خانه بازمی گشتیم.

پنج ساله بودم که فهمیدم بچه های ايرانی به جای پدر می گويند بابا یا بابايی و به جای مادر می گويند مامان یا مامانی پس من هم عزم خود را جزم کردم و يک روز که مادر داشت خانه را جارو می کرد خودم رو کشتم، حسابی تمرکز گرفتم و بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش با صدای بلند گفتم مامان مامانی و بعد فرار کردم.

از اون روز به بعد تا يکی دو ماه من و برادرم اسم های مختلفی برای مادر انتخاب کرديم از جمله مامان، مامانی، مامیا، مامی جون و آخرش به اين نتیجه رسیدیم که همون مامان از همه سنگين تره و لوس بازی هم کمتر داره. پدر هم که همون اول شد بابا و بابايی . با بابا راحت تر بوديم آخه خونه ما برعکس بقيه خونه های افغانی زن سالاری بود تا مرد سالاری.

کلاس سوم ابتدايی بودم که روزی با يکی از همکاسهايم دعوايم شد و او مرا به شدت نیشگون گرفت. من به خانه رفتم اما تا آن وقت نمی دانستم که ايرانيها به اين عمل می گويند (نیشگون) پدر که کابلی بود می گفت (چندوک) و مادر که هراتی بود می گفت ( چوچنگ) بالاخره بعد از کلی تحقیقات از يک همسايه نيشابوری شنيديم که اونها به این کار می گويند ( ناخن جله) پس مامانم به مدرسه آمد و پیش خانممان که تهرانی بود رفت و گفت خانم اين دختر دختر من را ناخن جله کرده بعد خانم معلم خنديد و آن شاگرد خلافکار را صدا زد و گفت چرا دوستت را نیشگون گرفتی؟؟ ...

 

پنج و نيم ساله بودم که می ديدم دخترهای اندازه من می روند مدرسه و درس می خوانند هر روز کنار در خانه می نشستم و تا ظهر گريه می کردم که من هم می خواهم برم مدرسه، بالاخره یک روز مامان دلش برایم سوخت مرا به شورای افاغنه برد. مامان به آقايی که آنجا بود گفت آقا دخترم هرروز گريه می کند و می خواهد به مدرسه برود. بعد آن آقا يک نگاهی به من کرد و از مادرم پرسيد هفت ساله شده؟؟؟؟؟ مامانم يک نگاهی به چشمهای معصومانه من کرد و در حالی که مشخص بود دلش برای من سوخته با آرامی گفت ب ب بله هفت ساله شده. آخه من که کارت شناسايی نداشتم که مشخص شود چند ساله ام و اگه هفت سالم نبود عوضش قدم بلند بود قوی هم بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبینه آمپول هفت سالگی را توی پنج و نيم سالگی زدم و رفتم مدرسه و شاگرد اول شدم.

کلاس سوم ابتدايی بودم که روزی با يکی از همکاسهايم دعوايم شد و او مرا به شدت نیشگون گرفت. من به خانه رفتم اما تا آن وقت نمی دانستم که ايرانيها به اين عمل می گويند (نیشگون) پدر که کابلی بود می گفت (چندوک) و مادر که هراتی بود می گفت ( چوچنگ) بالاخره بعد از کلی تحقیقات از يک همسايه نيشابوری شنيديم که اونها به این کار می گويند ( ناخن جله) پس مامانم به مدرسه آمد و پیش خانممان که تهرانی بود رفت و گفت خانم اين دختر دختر من را ناخن جله کرده بعد خانم معلم خنديد و آن شاگرد خلافکار را صدا زد و گفت چرا دوستت را نیشگون گرفتی؟؟ من و مامان از خجالت آب شديم. بعدها ما فهميديم ناخن جله فقط به لهجه بعضی از مردم خاص از برخی مناطق است که زياد هم "با کلاس" نيست. خلاصه حسابی افت کلاس پيدا کرديم.

کلاس پنجم ابتدايی بودم همسایه ای داشتيم که دختری هم سن و سال من و خيلی شبیه من داشتند. ما هميشه با هم بازی می کرديم وقتی به مدرسه می رفتيم يا هر جای دیگری که بوديم همه از ما می پرسيدند آيا شما با هم خواهريد من با افتخار می گفتم بله ما با هم خواهريم خواهران چشم عسلی اما دختر همسايه خودش را کنار می زد و با يک جور خجالت می گفت نه کی گفته ما با هم خواهريم ما اصلا هم خواهر نيستيم اون افغانيه من ايرانی هستم. آه دلم می شکست آه آه آه.

سالها به همين منوال و با خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين گذشت حالا من بيست و دو ساله ام يک دختر نود و هفت درصد ايرانی که ايرانی حرف می زنم ، ايرانی می خندم ، ايرانی فکر می کنم ، ايرانی می پوشم و ايرانی می جنگم با همه زورگويی هايی که به من می شه. نمی دونم آقایی که می گه همه افغانها بايد تا انتهای امسال ايران را ترک کنند دختر اندازه من نداره ؟؟؟!!! شايد هم داشته باشه اما شايد هیچوقت نتونه بفهمه يک دختر بيست و دوساله افغانی که توی ايران بزرگ شده ... دختری که پدرش به خاطر اينکه اون با فرهنگ ايرانی بار بياد اون رو به کشورهای اروپايی نبرده ... دختری که با تمام بدبختی های مهاجرت ساخته فقط برای اينکه بتونه درس بخونه و زندگی پدر ومادرش براش تکرار نشه چه احساسی داره .... دختری که شبها افسردگی پدر رو ديده و ترس شديد مادر رو از صاحبخانه های اخمو حس کرده ... دختری که شايد نصف عمرش رو گريه کرده و غصه خورده که يک روزی بايد از ايران بره .... آه ببخشيد باز رمانتیک شد...

من این داستانو از یه سایت ایرانی گرفتم  آخرش نوشته بودند:

 

ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ
(خيلي براي كشورم متاسفم كه افغانيها در كشورمون براحتي پرسه ميزنند و هر خلافي كه دوست دارند ميكنند ببينيد كار به كجا كشيده كه افغاني ها زن ايراني ميگيرند.متاسفم براي نژاد پاك آريايي كه اينطور دستخوش افغاني ها قرار ميگيره)

ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئن

به کلمه نژاد پاک آریایی تو جه بفرماید

آخ که چقدر این نژاد پاکه!        !                 !

من موندم اگر اینا پاک نبودون چی کار می کردن

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
خانمي از کابل (مهتاب) گفته بودند:که من چهار ساله ازايران رفتم به افغانستان والان در آنجازندگي مي کنم وازندگي در آنجا راضي نيستم وگفته بودن که بعضي از مردم رفتار معمولي ندارن وبعد از اينکه چهار سال از جنگ مي گذره مردم رفتاري خودشان را تغير ندادند
خوب بايد خدمت تان عرض کنم که تحول در يک جامعه مثل افغانستان  آنطور که شما مي گويد در طول چهار سال بسيار مشکل وحتي غير ممکن است
به نظر من شما ارزيابي از کل جامعه نداشديد که چنين قضاوت در باره مردم آنجا کرديد
باتوجه به اين که واقعا سي سال جنگ براي افغانستان گران تمام شد وباعث شد تا دونسل  جوان در اين دوران به کلي از بين برود ( بیشتر ازلحاظ فرهنگی)
واينکه ما چون قبل از سي سال هم عقب بوديم  وسي سالي هم جنگ (به گفته ايراني ها قوز بالا قوز) خيلي مارا از جامعه بين الملل عقب انداخت وحال شما تصور کنيد که اين جامعه که در4سال پيش که آمار باسوادي 16% درصد داشت وتازه 32% شده من نمي دانم  شما بر چه اساسي انتظار چنين تحولي را از جامعه به اين وضع داشتيد؟
سالهاي که من در افغانستان بودم اگر يک تلويزويون در يک دهات که خيلي هم دوردست نبود ميبرديم  ويک فيلم رانشان مي داديم با اجازه شما شاخ در مي آوردن وچه بسا همين حالاهم مطمئن باشيد که ما چنين افرادي را داريم  .
من قصد توهين به مردم راندارم  ولي خوب اين حقيقتي است که ما با آن مواجه هستيم  وبايد در پي رفع اين چنين مشکلاتي باشيم وباتوجه به اين که شما در ايران به دنياه آمديد ودر جامعه ايران رشد کرديد اين تصورات از جامعه تقريبا براي شما هاي  که در خارج از کشور بزرگ شديد من فکر مي کنم طبيعي باشد
من آرزوي زندگي خوشي را در کابل براي شمادارم واميدوارم که شما  با هنجار هاي که به نظر شما غير طبيعي مي آيد  ساز گار شويد وزندگي خوبي را داشته باشيد  مطمئنن کابل وديگر جاهاي افغانستان نکات مثبتي را هم دارند  شما نبايد
انتظار داشته باشيد که مردم دوجامعه متفاوت  يک رفتار را داشته باشند
دلايل ديگري هم هست که به دليل نبودن فضاي کافي از درج آن معذوريم  وسعي مي کنيم در هفته آينده به اين موضوع( مشکلات زندگي در افغانستان) بيشتر بپردازيم موفق پيروز باشيد :        رها
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
داستان شکلات
 

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشتم توي دستش.او يه شکلات گذاشت توي دستم.من بچه بودم او هم بچه بود .سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد ديد که مرا مي شناسد.خنديدم گفت دوستيم؟گفتم دوست دوست.گفت :تا کجا؟گفتم: دوستي که تا ندارد.گفت:تا مرگ؟خنديدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت باشد تا پس از مرگ.گفتم:نه .نه .تا ندارد.گفت:تاهرجاکه باشدمن وتو دوستيم.گفتم:تو برايش تا هر جا که دلت مي خواهد يه تا بگذار.اما من اصلا تا نمي گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمي کرد.مي دانستم او مي خواست دوستيمان تا داشته باشد معني دوستي بدون تا را نمي فهميد.

گفت بيا براي دوستيمان يک نشانه بگذاريم.گفتم باشه تو بگذار.گفت:شکلات.هربارکه همديگرراميبينيم يه شکلات مال تو و يکي مال من باشد؟گفتم:باشد.هرباريه شکلات ميذاشتم توي دستش واوهم يه شکلات توي دست من.باز همديگررانگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوست دوست.من تندي شکلات را باز مي کردم ميذاشتم توي دهانم.مي گفت تودوست شکمويي هستي.شکلاتش را ميگذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ.مي گفتم:بخورش!مي گفت:تمام مي شود مي خواهم تمام نشود.براي هميشه بماند.صندوقش پر شکلات شده بود من همه اش خورده بودم.گفتم:اگه يه روز شکلات هايت را مورچه ها يا کرمها بخورند؟گفت:مواظبشان هستم.

او بزرگ شده.منم بزرگ شدم.همه شکلاتها را خورده ام.اوهمه شکلات ها را نگه داشته.

اوآمده است امشب تا خداحافظي کند.مي خواهد برودآن دور دورا.من ميدانم مي رود و بر نمي گردد.يادش رفت شکلات را به من بدهد!من يادم نرفت يه شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم اين براي خوردن.يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش:اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه ات.يادش رفته بود صندوقي دارد براي شکلات هايش!!!!هردوراخورد!!!!

خوب شد همه شکلاتها راخوردم.اونخورد.حالا بايه صندوق شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟؟

تقديم به کسي که گفت عشق هرگز نمي ميرد ولي به آساني خوردن يه شکلات هرچي بين مون بود فراموش کرد.فراموش کرد که يه روز به من گفته دوست دارم.من نفرين کردنو بلد نيستم .دعا کردنم بلد نيستم.خودت خوب مي دوني زندگي کردنم بلد نيستم.تاحالا دعايي نکردم که برآورده بشه.اينم خوب ميدوني.ولي هميشه  ته دلم آرزوي خوشبختيتو دارم

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
این دوست جدید ما جدیدا با یکی دختر خانمی آشنا شدهکه اسمش..........است

خدای من موندم این خانمه.......چه داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه میدونید چیه ؟

این پسر باورتون نمیشه که سر صبح ساعت هفت (بعضی وقتا ۶:۳۰) صبح شروع به زنگ زدن به دوستشون می کنن تا تا نهارو کوفت نکردن حرف می زنن 

صدبار بهش گفتم هفته بعد امتحان داریم اما هیچ حالیش نیست

از اون طرف اون دوسته شون از ساعت دو به بعد بعد از ظهر  که زنگ می زنن تا این که گوشی را

نسوزونه ول کن نیست

هی حرف بزن هی حرف بزن  حی حرف بزن

آخر ش می پرسم چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه یادم نیست میگه عاشق شدم 

میگم با با اینا عشق زود گذره   میگه نه عشق واقعی یه

شما یه چیزی بگین 

دفعه بعد میرم فوضولی  هرچه پشت تلفن گفتن بعد می نویسم براتون 

تاببینیم چه سر سری دارن این دوتا

عشقولانه

نویسنند:فلانی احمدی  دوباره می بینمی تون

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

 

 

 

 

 

 کار توليد لباس بريم  پولش بد نيست يه چيزي درمياد
خوب  مي گي يه امتحان مي کني با هزار جور چيز ( زشته بگم خودت بگير) يه پولي جوري مي کني ميندازي رو کار  کمي دمو دستگاه مي خري  چندتا ام خياط دوزنده لباس پياده ميکني کاري مي دي دستشون
مي بيني آره بابا يه پولي گيرت مياد اولين کار يه گوشي نوکيا يه سيم کارت کد 2 به يه ايراني مي گه که به اسمش برات بخره کارت گرفته يه باره هوا ابري ميشه
مامو اداه کاره اومده دم در گارگاه پلوم مي کنه ×$×
افغاني هستي ببند
باند سه بسته شد××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خوب اين بار حق آخرين پرواز داري خطر سقوط 30% درصد شانس ريسيدن به فرودگاه 60%
ده درصد بقيه اش ام نمي دونم کجاست
خوب مي ري تو گار گري عجب آخرش رسوندن به پله آخر خيلي ممنوع آقايون لطف کردين
از اين به بعدو خودم مي رم تو گور
پرواز به يه جاي ديگه اين باند نمي باز مي با شد داري سيم خاردار زياد  اما مي شه رد شد  وبه مقصد ريسيدکمي سخته
اگه اينو نرسيدي بيشتر از اون ديگه برانا مه نريختم
حتما از باندي بعدي  به شما خبر مي دهم
فعلا باي

باند های بسته

 

 

ةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةة

 

سلام

من امروز می خواهم یک خبر جالب بدم

اینترنت در هزرجات افغانستان راه اندازی شد کسانی که فامیلی دوستی آشنایی آونجا داره

می تونه ایمیل برای دوستانش بفرسته ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~!!!!!!!!

توضدخترانه پسرانه افغانییح کامل

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

خون دل خورده گان

 

آیا باید درس بخوانیم  الان سه روزه مدرسه نرفتم دایم از خودم می پرسم چرا باید درس بخوانم ؟

می دانید چرا چون توی فامیل ما آنقدر دیپلمه ریخته که من خود را سر زیادی میبینم

ما ام مها جر دیگران هم مها جر بعد که رفتیم وطن میگویند که مابرای مهاجرین فلان کار کردیم این کار را کردیم آن کار را کردیم

 گور بابای این مملکت العان که دارم باین لهجه لعنتی می نویسم حالم داره به هم می

خوره. شاید می گین ننوویس ولی عادت کردم   گاهی وقت ها به پدرانم فحش می دم  که چرا همچین خیانتی به ما کردن لعنت بر خیانت کاران باد ........................

از اولین روزی که آمدم در این ملک پست آنقدر توی سر مازدن

 که بعضی وقتها از افغانی بودنم حالم به هم می خورد قسم به خدای که می پرستید مقصر من نیستم  من مقصر نیستم

دوست دارم ساعت ها در تاریکی بنشنم  نمی خواهم کسی را بیبینم  بنظرم نور آفتاب سرده  به سنگ بر خوردم چند روز دیگه امتحانا شروع می شه ام من دلیلی برای درس خواندن پیدا نمی کنم از سال اول ابتدایی که شروع به در سخواندن کردم  نمی دانستم آیا سال دیگر درس می خونم یانه؟ اما خوب تا هنوز که مشغولم البته نمی دانم سال دیگه درس می خوانم یانه چون دراین مملکت ما روی هوا معلق هستیم

 افغانی بودن در این جا ننگ محسوب می شود شاید هم جرم مثلا اگه به خود یه افغانی بگیم افغانی شاید شاید به شما فحش بده به خصوص انهایی که در این جا به دنیا آمدن

 توی مدرسه از ترحم بعضی از معلمها   حالم به هم می خورد  مثلا توی کلاس نشستی یکی از هم کلاس یات یه تیکه میندازی به یکی(  مو ضوع سر زن گرفتنه)

 

آقا که به این یکی زن میده؟  اون یکی از پشت در مییاد می گه آقا کسی که به این زن

نمیده اگه یه افغانی یا یه چیزی دیگه ای پیدا شه.  معلم به ترحم ازاینکه  یه دانش آموز افغانی داره  میگه  که بچها درست حرف بزنین و از این قبیل چیز ها

توی یه وبلاگ خوندم  (دختر آبی افغانی) تویه قسمتش نوشته فرق دختر ها وپسرها در برداشت پول از عابر بانک چیزی مزخرفی بود  آخه یکی نیست به این خوش خیال بگه ده بدبخت  افغانی ها را صدمتری عابر بانک  هم راه نمی دن  ولی خوب باز هم

مزخرف می نویسن   .......................................................

 

دسته نوشته بود از یکی از دانش آموزان  مقیم ایران من هم واقعا احساس تاسف میکنم   ادامه این مطلب را در هفته بعد  در وب قرار می دهیم

 تکه های سوخته

ارسال در تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

افزایش سرعت اینترنت درویندوزXP

درویندوزXPبصورت پیش فرض بیش از20%درپهنای باند اتصال به اینترنت استفاده کرد .برای استفاده 100%به اینترنت باید مراحل زیراانجام دهید:

درRUNعبارتgpedit.mscراتایپ کنید وokرابزنید.

منتظر بمانید تا پنجره policy groupاجرا شود .بعد ازبازشدن پنجره مسیرزیرا پیدا کنید :

Computer configuration >administrative templates>network>Qos packet scheduler

اینک گزینه ی Qos packet schedulerراانتخاب کنید . همچنین به گزینه هایی که درسمت راست صفحه Group policyظاهرمی شوند توجه کنید . سپس گزینه ی limit resolvable bandwidthراانتخاب کنید وبا کلیک راست برروی ان ؛گزینه ی properties را انتخاب کنید .

بعد ازاینکه پنجره width properties limit band بازشد ؛دربرگه settingگزینه ی Enabledرافعال کنید وبا انتخاب این گزینه مقدار پیش فرض ؛یعنی 20%به نمایش درخواهد امد .

حال به جای عدد 20؛مقدارصفررا تایپ کنید و okرابزنید .

حال کامپیوترراrestartکنید تاتغییرات اعمال شود .

برای بر گشتن به تنظیمات قبلی مراحل را دوباره تکرار کنید و به 100% دوباره 20% راانتخاب کنید .

نکته :

1دروسط  msc و gpedit یک نقطه وجود دارد.

2- بعد ازاینکه صفر %راانتخاب کردید بعد ازrestart100%نمایش داده می شو

 

چگونه بفهمیم دوست شما در کدام چت روم چت میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ترفند های یاهو

 

حتما تا حالا تجربه چت داشتید بعد از اینکه یک ساعت فک زنی اجاز ه اد کردن نمی دهند

حل خوبی ندارید این هم روش  بدون اجازه

موقق وپیروز باشید

 

بببببببببببببببببببببببببببببببب 

قرار دادن عکس پشت نوار ابزار Explorer

براي اين كار ابتدا باید وارد رجیستری ویندوز شد Start\Run\Regedit. با استفاده از اين آدرس مي توان

عكسي را در قسمت نوار ابزار مرورگر قرار داد: HKEYCURRENTUSER\Software\Microsoft\Internet Explorer\Toolbar متغيري به نام Backbitmap از نوع String مي سازيم و در آن آدرس فايل BMP را به آن مي دهيم. توجه داشته باشيد كه فايل مورد نظر بايد از نوع BMP باشد.

 

ارسال در تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
ییسبسیبسیبیییییییییییی

 عکس های باستانی از موزه کابل کیلیک کن

تاریخ افغانستان به طور کامل از باستان تا به امروز

ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز


 

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم

ارسال در تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

نغمه آواز خوان معروف افغان براى اجراى کنسرت به مناسبت سال نو هجرى شمسى  پس از چهارده سال  دورى از وطن، از اسلام آباد وارد کابل گرديد .

 نغمه در حاليکه  لباس پنجابى نارنجى رنگ به تن داشت ،  زما نى که داخل ميدان هوايى بين المللى کابل گرديد خاک  وطن را بوسيد   و  از جانب گروهی  از اطفال با دادن دسته هاى گل استقبال   گرديد.

او در حالى که تبسم بر لب داشت ، گفت : بسيار فضاى خوشى است ، مه بسيار خوش هستم ، خدا کند که آمدن مه و ديگر  هنرمندان به کشور پيام صلح براى کشور و مردم ما شود.

 وى افزود که دردها و  آهنگ هايش را با خود آورده و براى هموطنانش به طور تحفه هديه خواهد کرد .

  او در ميدان هوايى کابل گفت که تصميم اش راجع به  بر گشت  به پاکستان بعداً معلوم خواهد شد. 

وقتى که ازنغمه در مورد جدايى اش از  همسرش سوال شد گفت : در مورد  اين چيزها  بعدا گپ مى زنيم ، مه اکنون احساس خوشى مى کنم ، گپ هاى غم  را حالى با من نزنيد.  

اين در حالى است که شايعات مبنى بر جدا شدن وى از شوهرش (  منگل) بين مردم موجود است .

نغمه  که اسم اصلى وى  شاه پيری است  در ماه جدى سال ١٣٤٢ هجرى شمسى  در ولايت   کندهار افغانستان ديده به جهان گشود. او يگانه زنی است که از ولايت کندهار سربلند کرد  و با ثبت  صد ها کاست خود را منحيث يک آواز خوان خوش آواز در قطار هنرمندان شناخته شده  جا داد.

  نغمه  کنسرت های جالب وفراموش ناشدنی در آسيا؛ اروپا وامريکا برای  دوستدارن هنرش اجرا نموده است ، او هنگام کودکی اش نظر به علا قهء  که به هنر آواز خوانی داشت با وجود مشکلاتی بزرگی که داشت  در مقابل موسيقی هم آواز خواند و هم برای آهنگهای خود تصنيف ساخت.

نظر به تعصباتی که در زادگاه اش وجوداشت،  نغمه  نتوانست به فعاليت های هنری اش در آنجا ادامه دهد ، لذا با ترک کندهار، راهی کابل شد و در راديو و تلويزون افغانستان پارچه های جالب موسيقی سرود .

بعد از جنگ هاى داخلى در کابل  نغمه هم مانند افغان هاى ديگر مجبور به ترک وطن و کاشانه اش شد و راهی ديار هجرت گرديد . او  نخست  به  پاکستان و بعد به کشورهاى اروپايى و امريکايى سفرنمود.  

 نغمه در ديار هجرت و دور از وطن آرام ننشست و به فعاليت های هنری اش ادامه داد و در اين اواخر نيز در اسلام آباد پاکستان  به زندگی هنری اش   ادامه ميدهد.

نغمه به اساس دعوت تلويزيون  غير دولتى آريانا به کابل آمده  است

نغمه

خوب شما نظر تون را جع به نغمه بفرماید بگید که اصلا از آهنگای نغمه خوشتون میاد یا نه

این خبرو از کابل پرس گرفتم                   خوب بای

ارسال در تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو

.....سوی منزلگه ویرانه خویش

ملک ستیز

 لابابلابابلااااابببببببببببببببب

روانه کابل هستم. صبح زود، ساعت پنج صبح است. از مهمانخانه به سوی فرود گاه دوبی روانه هستم. راننده تکسی خالد پسر جانانه ای است.  به قول خودش اهل هرات است و نه سال پیش به دوبی برای کار آمده، فارسی بسیار قشنگ صحبت میکند. در سرزمین شیخ نشینان مغرور، دیدن هموطن صمیمی خوشایند است و صبح خوبی رامژده میدهد. دوبی از غنی ترین شهرهای دنیاست، اینجا مرکز عبور و مرور سردمداران سرمایه است. برروی جاده های......................ادامه مطلب

بیییییییییییییییییییییییییییییی

ارسال در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
لبببببببببببببباتباباتباتبلاتلباتب

سلام دوستان عزیز                                                                                                         

این وبلاگ تازه راه اندازی شده   ما می خواهیم این وبلاگ را در چندروز آینده به کلبه ی بزرگ  اینترنتی

دختر و پسر ای افغانی تبدیل کنیم

در این وبلاگ هر دختر پسر افغانی متواند مطلب را که دوست داره راجع به هر موضوعی بنویسد

فقط کافیه یک بار با مدیر وبلاگ آشنا بشه آدس ایمیل خودش را بفرسته ما هم پسورد میدیم  

منتظر قدم سبز شماهستیم

بتببببببببببببببببببببببببببببببببببباال

 

 

ارسال در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
دنيا کوچک است؟ 
عقب کنار دو مسافر دیگر در تاکسی نشسته بودم و به صندلی روبرویم خیره بودم که حرفهای دخترک توجهم را جلب کرد.

آرام هق هق می کرد و می گفت:

« که می گوید دنیا کوچک است؟ کی به کی قراره برسه؟ !من دو سال است حتی او را ندیدم!»

و آرام اشک ریخت.

به فکر فرو رفتم، کرایه ام را بیرون آوردم و بر رویش نوشتم:

تو به من باز خواهی گشت...اگر دنیا کوچک است!

و به راننده دادم.

راه طولانی بود.تقریبا از اینور شهر به آنور.

خیابان پر از دست انداز بود...خسته بودم...آفتاب داغ بود...پوستم می سوخت...چشمام از دود سرخ شده بود...سرم تیر می کشید. خسته بودم.

اما بالاخره به مقصد رسیدیم. پیاده شدم و خواستم بروم که راننده گفت:

«خانوم! پولتون...این گوشه نداره...من اینو قبول نمی کنم...»

گیج بودم...توی جیبم دنبال پول گشتم...پولی در آوردم و به راننده دادم.

توی راه خیس عرق شده بودم....از گرما...پول بدون گوشه در دستم خیس شده بود.

به خانه که رسیدم لیوان آبی خوردم...خواستم پول را در کیفم بگذارم که جملات رویش توجهم را جلب کرد...نوشته بود:

تو به من باز خواهی گشت...اگر دنیا کوچک است!
 

ارسال در تاريخ جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 توسط پیاده رو
قالب وبلاگ